گل صداقت
در روزگاران قديم امپراطوري در چين زندگي مي كرد كه به يگانه پسر خود بسيار علاقه مند بود . وقتي به سن كهولت رسيد ، مشاوران دربار به او يادآور شدند كه بايد فرزند خود را براي جانشيني آماده كند. امپراطور كه هميشه به ذكاوت و شايستگي شاهزاده ايمان داشت ، از اين بابت غمي به خود راه نداد و به مشاورانش گفت : من هر لحظه آماده ام كه تاج و تخت خود را به فرزندم واگذار كنم. اما مشاوران گفتند : از شرايط امپراطور شدن آن است كه شاهزاده مي بايستي همسري اختيار كند . امپراطور كه مي دانست شاهزاده به راحتي و با هر دختري ازدواج نخواهد كرد به فكر فرو رفت . روز بعد شاهزاده را احضار و مطلب را با وي درميان گذاشت . شاهزاده از پدر رخصت خواست كه يك ماه به او فرصت بدهد تا بتواند دختري را كه شايستگي همسري او و ملكه دربار شدن را داشته باشد ، بيابد. پدر نيز قبول كرد.
فرداي آن روز جارچيان در شهر جار زدند كه : به دستور شاهزاده امشب جشني در قصر بر پاست و شاهزاده بدين وسيله از همه دختراني كه خود را شايسته اين مهم مي دانند دعوت مي كند كه به قصر بيايند و در آزموني كه شاهزاده براي انتخاب همسر برگذار خواهد كرد شركت جويند.
خدمتكاري در قصر زندگي مي كرد كه از زندگي خود هميشه راضي و خدا را شاكر بود . اما ناراحتي بزرگي داشت و آن اينكه خدمتكار را دختري بود كه دل به شاهزاده بسته بود. خدمتكار وقتي حرف هاي جارچيان را شنيد در دل شاد شد و به خانه رفت و ماجرا را براي دخترش تعريف كرد. خدمتكار قصر آرزو مي كرد تا شاهزاده هرچه زودتر با دختري از اشراف كه درخور خود او بودند ، ازدواج كند تا اينكه مهر او از دل دخترش بدر رود.
ادامه مطلب
